X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:14 ب.ظ

هفته خاکستری

دارم با ترانه هفته خاکستری مرحوم فرهاد، مطلب می نویسم. شاید مطالب ربطی به ترانه نداشته باشند. شاید هم داشته باشند.


"شنبه روز بدی بود ..."

راجع به مسخ شدن آدم شنیده بودم. شنیده بودم که برخی بودند که آنقدر نابکاری کردند تا خداوند آنها را به بوزینه تبدیل کرد. باورش سخت بود تا اینکه جماعتی را دیدم که وحشیگری و درنده خویی برایشان ارزش بود. هرکس که جذب گروهشان می شد هم همانند خودشان می شد. شرط پذیرش در گروه درنده خویی و ناجوانمردی بود. و عجیب تر اینکه شکایتی از لجن مال شدن وجدانشان نداشتند. اصلا حس نمی کردند. بوزینه شدن برایم باورپذیرتر از مسخ شدن اینگونه بود.

 

" ... روی خونه جغد شوم ..."

به نقش آدم های وقیح دقت کرده اید؟ آدم هایی که ابایی از دست زدن به هیچ کاری ندارند. آدم هایی که ترسی از شهره شدن به رذایل ندارند و اصلاً مفهوم آبرو برایشان بی معناست. جالب است که نابکاران دوچهره، که نمی خواهند درون سیاهشان آشکار شود. خیلی زود این وقیحان را پیدا می کنند تا هرچه را که خود ملاحظه انجام دادنش را دارند به آنان واگذارند. و جالب تر اینکه این الگو بین دولت های دورو و دولت های بی فرهنگ و بی آبرو نیز برقراراست. گروه اول به دولت های وقیح نیاز دارند تا جایی فتنه ای برپا کنند تا بازاری ایجاد شود یا قیمت نفت تکانی بخورد یا موج روشنگری شکست بخورد و امثال اینها. گناه نادیده گرفته شدن حقوق بشر و آزادی های سرکوب شده و ... هم برگردن همان دولت های وقیح. چه بسا در ظاهر مخالف هم باشند و چه بسا زمان اتمام تاریخ مصرفشان، همان طرفدارانشان در سرنگونی آنها نیز مشارکت کنند.

 


" ... آخ، اگه بارون بزنه ..."

هردو یک نام داشتند و یک لباس، اولی افتخارش این بود که بادست خالی به جنگ مهاجم تا بن دندان مسلح رفته بود و دومی به این افتخار می کرد که سرتاپا مسلح به افراد بی دفاع یورش برده بود. آی اولی ها برگردید! برگردید و لباس هایتان را هم با خود ببرید. دومی ها سزاوار پوشیدن لباس های شما نبودند.


"... به خودم هی زدم از اینجا برو ..."

امیدش را از خان بریده بود. از خدم و حشمش هم همینطور. صورتش برخاک بود. هرچه تلاش کرد برخیزد نتوانست. زخم ترکه های نوکران خان تا عمق جانش را می سوزاند. چشمش به یاور افتاد. نوکر بی جیره و مواجب. از همه بدبخت تر او بود. خان که خانی می کرد و نوکرانش هم مثل سگ دم تکان می دادند و پاچه مردم ده را می گرفتند، تا یک لقمه نان نصیبشان شود و می شد. اما یاور بدبخت بود. به قیمت بی آبرو شدن و از دست دادن وجدانش ، از خان طرفداری می کرد. صورت برخاک ، نگاهی به او انداخت. نگاهی از سر ترحم. خنده ای زد و از هوش رفت.

 

" ... فصل گندیدن [تو]، فصل جون سختی ما ..."

می گویند تغییر یک رفتار در جامعه دو نسل طول می کشد. یعنی اگر شما از همین نسل شروع کنید و به دختران بگویید که حجاب خوب است چون جامعه پر است از نگاه های گرسنه و آلوده، خوب است چون زیبایی هایت مانع از این می شود که دیده شوی و ببینی، خوب است چون بهتر می توانی تشخیص دهی که آنکه به تو نزدیک می شود به دنبال تنوع است یا قلبش را برایت هدیه آورده، خوب است چون تمرین پرهیزکاری است و .... اگر صادق باشی و حرفت را بپذیرند شاید دونسل بعد تعداد کسانی که حجاب را انتخاب کرده اند بیشتر باشد. حال اگر به جای این کارها بگیرید و ببندید و آخرسر هم دستور بدهی که تو باید با اشتیاق حجاب را انتخاب کنی...

 

"روز پنجشنبه اومد ... "

از بیهوده بودن می ترسم، از بیهوده رفتن، از هیاهو برای هیچ. قرآن را باز می کنم:

"بگو می خواهید شما را به زیانکارترین مردم آگاه سازم * زیانکارترین مردم آنها هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه کردند و به خیال باطل می پنداشتند نیکوکاری می کنند" کهف 103 و 104

 

 

"جمعه حرف تازه ای برام نداشت ..."

هزارسال است که می گوییم منتظریم. در این قرن ها همیشه بوده زمانی که آنقدر زمانه بر مردم تنگ می شده که می گفتند اگر امام الان ظهور نکند پس کی خواهدآمد. هنوز سیصد و سیزده نفری آدمی که باید باشند تا او تنها نباشد، حضورندارند. شاید قبل از آمدنش باید قلبهایمان را آماده ظهورش کنیم. قلب های تاریک و چشمان نابینا، امام را از غیر امام تشخیص نمی دهند.


________________________________________________________________

پی نوشت: جای عبدالله خدارحمی خیلی خالیه!