X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:10 ق.ظ

زمستان است



یه گوشه از پارک زندگی می کنه. یه آدم خیر براش یه خیمه کوچیک گرفته که از سرما یخ نزنه. دست روزگار اونو از بالا به زیر کشیده و آدمی که تا چند سال پیش برای خودش کسی بوده الان چادرنشین شده. به دنیای اون که نزدیک می شی می فهمی که ما آدم ها هرچند که کنار هم هستیم اما هرکدوم دنیای خودمون رو داریم. مفاهیم و حتی اشیاء برای ما تفسیر متفاوتی دارند.

دیشب برف اومده بود. از کنار پارک رد می شدم. مردم رو می دیدم که از دیدن برف ذوق زده شده بودند و اومده بودن توی پارک. برف بازی و شادی و سروصدا. چند متر اونطرف تر زیر خیمه ای تاریک، یک نفر نگران بود که نکنه برفاب به زیر چادرش بیاد. چقدر معنای برف می تونه برای دونفر متفاوت باشه!
وقتی جشن تولد می گیریم، همه خوشحالیم. جشن نور و صدا و هدیه و رقص و ... امشب دیدم شمع تولد روشن کرده بود. تولدش نبود، شمع های معمولی زود تموم می شدن و خیمه اش تاریک میشد. شمع تولد برای خودش گرفته بود تا دیرتر تموم بشه. حتی شمع تولد هم می تونه دو معنا داشته باشه!
باز کردن شیر اجاق گاز و چایی درست کردن و غذا پختن، اونقدر برای ما ساده است که اصلاً بهش فکر نمی کنیم. برای اون باز کردن شیر گاز یعنی یک قدم به سرما نزدیک تر شدن. یعنی اگه نتونه کپسول گاز پیک نیکی رو دوباره پرکنم چی؟! یعنی مبادا خوابت ببره و گاز خفت کنه!
با این همه خدا رو شاکره. با این همه نگران اینه که مبادا شب که می خوابه دین کسی به گردنش باشه، با این همه وقتی بهش می گن پتو کم نداری می گه نه چرا اسراف کنم همین کافیه! با همه اینها هنوز می خنده، هنوز وقتی پولی بیشتر از خرج یومیه اش گیرش میاد برای خودش شیرینی تر می گیره و جشن برگزار می کنه. بهونه هاش برای خندیدن خیلی ساده تر از بهونه های من و توست، جشن به دست آوردن پول شیرینی، جشن روشن شدن چادر، جشن فرارسیدن شبی گرم تر از شبهای گذشته ...


خیلی جرأت می خواد که روبروی این آدم ها وایسی و بگی:


کاش امشب برف بیاد