X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

سه‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 08:54 ب.ظ

سرگیجه

ذهنم شده عین تلویزیونهای سیاه و سفید قدیمی، موقعی که تصویر نمیدادن و هی پیچ کانالیابشون رو میپیچوندیم و غیر از برفک و خطوط درهم و برهم چیزی نمیدیدیم. آخرش هم که تصویر نمیاومد تق ق ق! میزدیم توی سرش. یه کم شوکه میشد و تصویرکی میداد و بازروز از نو و روزی از نو. باور نمیکنید بقیه مطلب رو بخونید.


***


دیوونهام دیگه! گاهی دلم برای جلادها و سلاخها هم میسوزه! چراشو نمیگم. به جاش یه ماجرای دیگه رو تعریف میکنم. کی میدونه شاید به موضوعی که گفتم ربط داشتهباشه.

داشتند توجیه میکردند که حالا که همه امکان ازدواج ندارند، خوبه یه جاهایی درست کنیم، کاملاً بهداشتی! یه عده آدم رو هم اونجا جمع میکنیم  که الان پخشند توی شهر. غیربهداشتی! بعدش هم هر جوونی که امکان ازدواج نداشت و حالش بد بود بره اونجا. بهداشتی! ... این بحرطویل همچنان ادامه داشت و من داشتم به دخترکی فکر میکردم که عوض سرگذاشتن روی شونه کسی که عاشقشه و دوستش داره، عوض اینکه بتونه تنهاییهاشو با کسی قسمت کنه، عوض اینکه کودکش رو بغل کنه و آیینه خالقیت و ربوبیت خداوندش باشه، باید ... بهداشتی !


***


گفت: دیگه نباید بنویسی!

چرا؟

[با چهرهای حق به جانب و متفکر میگوید] حرفهای نامربوط میزنی. ملاک سنجش هرکسی وضع کنونی اوست، هرچند گذشتهاش درخشان باشد. [چشمانش از اینکه حرفهای قلنبه و سلنبه میگوید برق میزند و هزار مورد مشابه تاریخی را به خاطر میآورد] در گذشته رزمنده بودی که بودی، ملاک حال توست که قطع نخاع شدهای، یک سال، دوسال، ده سال، بیست سال! چه فرقی میکند [ از بطری شرم قلپ قلپ میخورد، دردم حیا را لب پاشویه قی میکند] در گذشته روی چشممان بودی، چون در جشن خون و آتش زیبا میرقصیدی [ از رقص خوشش میآید ] اگر تو نمیرفتی که نمیشد، ما هزار دلیل منطقی برای نرفتن داشتیم. ولی الان ... ملاک هرکس حال اوست [ همان چهره حق به جانب. شرم را خورده است و حیا را قی کردهاست. آنقدر خورده که کور شدهاست. نمیبیند که فرشتهها اطراف آنکه ملاک حالش وضع کنونیاش است در حال رقصیدنند. وضع کنونی او یادآور رقص فرشتهها در دشت شقایق است. فرشتهها قدرشناسترند ] ...


***


پیکر نیمه جانش در کنار اتاق افتاده بود. چند سال بود که نفسهایش به شماره افتادهبود. این اواخر فکرمیکردند مردهاست که ناگهان نفس کشید. نفسی عمیق که بوی بهارنارنج داد و عطرش فضا را پرکرد. همه خوشحال بودند. همه جز مردارخواران که حیاتشان در مرگ بود. عزادار بودند از اینکه مرده نفس کشیدهبود.


***


دستهام درد گرفته. زمان از دستم در رفته.فکر کنم بیشتر از دو سه هزارساله که دارم مینویسم. میفلسفم و مینویسم. اوایل امیدواربودم که با فلسفیدن به حقیقت میرسم. این اواخر از خودم پرسیدم مگر میشود به مقصد نا مشخص حرکت کرد؟ باید مقصد رو بشناسم (حقیقت) بعد به سمتش حرکت کنم. اما اگر میشناختم که دیگه اینقدر دردسر نداشتم.

سرم خیلی شلوغه. پر از سرو صدا. گاهی صداهایی میشنوم که منو میترسونه. صدای کسی که میگه اگر چیزی رو که من میدونم و میدونم که توهم میدونی نادیده بگیری، کم کم کور میشی. اگر بگی صدایی که میاد رو نمیشنوی ، کم کم کر میشی. اگر به من ، به دیگران ، به خودت دروغ بگی، بیمار میشی، شعورت رو از دست میدی و ...

تو هم وقتی امیدواری که با فلسفیدن بیرنگترین عینک رو به چشمت میزنی و عینکهای رنگی رو از چشمت برمیداری، به این ترس فکر کن. اگر کور باشیم، با بیرنگترین عینکها هم به جایی نمیرسیم.


***


بعضی وقتها از احساس خفگی کردن زیاد هم نباید ناراحت بود! این یعنی که هنوز زندهایم. یعنی میخواهیم نفس بکشیم. این خوبه، مردگی کردن زیاد خوب نیست. هنوز ذهنم درهم و برهمه. فکر کنم باید مثل همون تلویزیونهای قدیمی، تق ق ق ! بزنم توی سرخودم.