X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:32 ب.ظ

امروز نگاهی مرا آتش زد

من هرروز از محل کارم که برمی گردم، مسافتی را پیاده روی می کنم تا (اگر بتوانم) ذهنم را از مزخرفاتی که از صبح تا عصر وارد ذهنم شده اند خالی کنم.

امروز مثل همیشه، غرق در افکار، بی توجه به آدم هایی که می آیند و می روند، زن مستمندی را دیدم که کنار خیابان نشسته بود و کودکی در کنارش خوابیده. در سرمای آذرماه، روانداز کودک گوشه ای از چادر زن بود. نگاه کودک خیره به روبرو، از لابه لای پای عابران می گذشت و بی هدف به آن سوی خیابان می رفت. با چشمانی نیمه بازکه مدام پلک می زدند، خود را در پیاده رو رها کرده بود.

هم سالانش در خانه های گرم، در تمنای اسباب بازی جدیدی، یا اصرار برای رفتن به مسافرت آخر هفته، یا رفتن به رستوران و بهانه های دیگر بودند اما او بر سنگ سرد پیاده رو خوابیده بود و شاید آنقدر به او آرام بخش داده بودند که بهانه گرفتن را هم از یاد برده بود و شاید آنقدر سردش بود که تنها خواهشش کنارنرفتن چادر آن زن تا رسیدن زمان رفتن و خوردن لقمه ای نان بود؛ در هراس از فردا که مبادا باد سرد آذرماه به مغز استخوانش نفوذ کند و ای وای اگر باران بیاید. شاید هم آرام بخشی نبود و آن زن مادرش بود که دیگر طاقت فکر کردن به این را ندارم که چطور پسر بچه ای سه چهارساله تمام سرمایه وجودش را برای رفع گرسنگی مادرش و چگونه مادر تمام عشق مادری اش  را خرج این کرده که بگوید کودکم نان ندارد.

تمام این ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما ...

نگاهی که قلم توان توصیف آن را ندارد چنان آتشی در دلم انداخت که مدتی بعد که در اتوبوس به خودم آمدم به این فکر کردم که دیگران چه برداشتی از این چهره دمغ در هم رفته می کنند. در سنگینی بار گناهانم شکی نداشتم اما نفهمیدم دیدن آن چشم ها کفاره کدام گناه بود که باید این قدر دردناک باشد. دردی که رنگ کهنگی به خود نمی گیرد و هر وقت که به لحظه رد شدن کودکی در دست دست والدینش، از مقابل پسر بچه فکر می کنم دوباره تمام ناراحتی لحظه اول به سراغم می آید.

حقوق اولیه انسانی این کودک نه در پنهان که در پیاده روی یک میدان مرکزی شهر، نه شهری دورافتاده که در پایتخت، نه در بلاد کفر که در دیار اسلام و از بین تمام مسلمانان در میان مدعیان پیروی و جانشینی علی ! ، آنقدر عادی که انگار ساده تر از این صحنه در هیچ کجا وجود ندارد، در حال پایمال شدن بود و من ....

به اینجا که رسیدم صدای تلویزیون را شنیدم که از پیشنهادهای احمدی نژاد برای اصلاح الگوی مصرف و کاهش آلودگی و کرامت انسان و ... برای جهان می گفت.