X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:59 ق.ظ

چه محشری است کربلا

چه محشری است کربلا ،

 

یک سو شاهدی است بر خلقت آدم از لجن ،

 و یک سو ،

شاهدی بر دمیده شدن روح خدا در انسان .

 یک سو گمراهانی که در تاریکی محض غوطه‏ورند و یک‏سو ،

 حسین ،

 تک و تنها ،

 از راهی دورآمده‏است ،

 دورتر از مدینه و مکه ،

 برای هدایت انسان ،

 همانان که در مقابل اویند.

 

 چه شکوهی!

 چه مستانه عشق‏بازی می‏کند با خدایش ،

بعد از او چه کسی جرات می‏کند نامی از عشق بیاورد؟

 نه ترس از سرانجام ، نه ترس از اسارت ،

 نه ترس از قربانی شدن عزیزانش ،

 نه ترس از شنیدن صدای ناله آب که بی‏تاب فرزندانش بود ،

 ترس که نه یک لحظه تردید ،

 تردید که نه یک لحظه سستی ،

 سستی که نه یک‏بار گلایه ،

 

 آن‏گاه که ابراهیم اسماعیل را به قربانگاه ‏برد ،

آیا از حسین شنیده بود؟

که در برابر خدایش همه هستیش را به قربانگاه خواهد برد؟

 بدون اینکه قوچی از بهشت بیاید و یا خنجر نبرد ،

 که تا انتها نظاره‏کند ،

 خنجر برید تیر پاره‏کرد و نیزه درید ،

نه‏یک‏بار ،

 نه ده بار ،

 بلکه ...

 

 هیچ تعلقی او را از خدایش جدا نمی‏کند ،

 او غرق در خداست ،

 می‏خواهد نشانی از او بیاورد ،

 شمشیر می‏زند و به خدا دعوت می‏کند ،

 غرق در خون یاری‏گر می‏طلبد ،

 با فریادی به وسعت تمام تاریخ ،

 

 زخم می‏خورد و به سوی خدا فرامی‏خواند ،

 دردمند است نه از شمشیر که از ضلالت انسان ،

 تا نفس دارد امیدوار است ،

 نه به آب ،

 که به بازگشت گمراهان ،

 

 و در کنارش زنی است ،

 استوارتر از هرکوهی ،

 آموخت آنچه باید بیاموزد ،

 یاری کرد آنچنان که باید یاری کند ،

 آن‏چنان نهیبی بر انسان زد ،

 که هنوز از شرم بر سرو رویش می‏کوبد. 

 

چه محشری است کربلا!