X
تبلیغات
رایتل

ندای خاموش

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:41 ق.ظ

داستانک

روی صندلی راحتی قدیمی، روبروی شومینه نشسته بود و زل زده بود به آتش. به رقص آتش نگاه می کرد و به صدای سوختن هیزم گوش می داد. به شعله خیره شده بود و تصویر شعله در چشمانش. انگار که آتش دیگر در درونش شعله ور بود، و بود.

به هیزم ها نگاه می کرد. انگار روح درخت را می دید که روزی از خاک سربرآورده بود. ضعیف و ناتوان اما سرشار از خواستن به سوی نور حرکت کرده بود. بالاتر، بالاتر، بالاتر .... تا آنجا که می توانست بالاتر رفته بود. برای نزدیک تر شدن به خورشید. اما ... باید می شکست، باید می سوخت. شکست و در حال سوختن بود. هرچه زمینی بود به خاک می سپرد و سبک بار به آسمان می رفت. سرمست و آرام. آرام ...

تازه به دنیا آمده بود. در آغوش مادر، آغوشی گرم و مهربان و گرداگردشان حصاری به نام پدر. گفتند نگاه کن. می توان بدون مزد و بدون معامله و بدون قرارداد مهرورزید و محبت کرد.

گفتند به زودی این ها را ازیاد می بری. سوداگر می شوی و مزد بگیر اما زمانه دوباره این حرف ها را  به خاطرت خواهد آورد.

از پنجره به حیاط نگاه کرد. مادر را دید که داشت برگ های زرد کف حیاط را جارو می زد. انگار آرزوهایش بودند که یکی یکی خشکیده بودند و روی زمین ریخته بودند.

فرزندش سوداگر شده بود. و در این بازار سیاه مادر مهجور بود. متاعش دل بود و عشق و ایثار، که خریداری نداشت.

تلفن زنگ زد، گوشی را برداشت. مهلت نداد بگو   ...  

.

این نوشته رو یکی از اقوام توی یادداشت هام پیدا کرده بود. نتیجه یک شب پا تو کفش ادبا کردن بوده. راستش رو بخواهید هرچی فکر کردم اون که تلفن کرد کی بود و چی کار داشت. یادم نیومد. خودتون هرطور که خواستید ادامه اش بدید.